حکایت شمارهٔ ۹۸

م محمد بن منور
0 Altın Yaprak
حسن مؤدب گفت که شیخ یک روز مجلس می گفت چون از مجلس فارغ شد من پیش وی ایستاده بودم شیخ گفت ای حسن به شهر بیرون شو و بنگر کی درین شهر که ما را دشمن تر دارد و این حدیث را منکرتر است به نزدی وی شو و بگو درویشان را بی برگیست و چیزی معلوم نیست کی بکار برند من بیرون آمدم و بخاطر گرد شهر برآمدم هیچ کس را منکرتر از علی صندلی ندانستم گفتم شاید کی این خاطر صواب نباشد دیگر بار بهمت گرد همۀ شهر برآمدم و هم خاطر من بدو شد دیگر بار اندیشه بهمه اطراف شهر فرستادم هم خاطرم بدو شددانستم کی حق باشد رفتم تا بخانقاه وی او نشسته بود شاگردان در خدمت وی و او کتابی مطالعه می کرد سلام گفتم جواب داد از سر نخوتی چنانک عادت او بود و گفت شغلی هست گفتم شیخ سلام می گوید و می گوید کی هیچ چیز معلوم نیست نیابتی می باید داشت در حدیث درویشان و او مردی نکته گوی بود و طناز گفت اینت مهم شغلی و فریضه کاری پنداشتم کی آمدۀ کی چیزی بپرسی بروای دوست کی من کاری دارم مهمتر ازین کی من چیزی بشما دهم کی شما بحدکورند و کخ کخ کنیدو این بیت برگویید و رقص کنید آراسته و مست به بازار آیی ای دوست نترسی کی گرفتار آیی من چون این سخن شنیدم بخدمت شیخ آمدم و خواستم که آنچ رفته بود باز ننمایم گفتم کی می گوید وقت را چیزی معلوم نیست تا پس ازین چه بود شیخ گفت خیانت نباید چنانک رفته است باید گفت من آنچ رفته بود براستی حکایت کردم شیخ گفت دیگر بار بباید رفت و او را بگویی که آراسته بزینت دنیاومست و مخمور دوستی دنیا به بازار آیی فردا در بازار قیامت نترسی کی گرفتار آیی کی خداوند می گوید اهدناالصراط المستقیم من بازگشتم و به نزدیک وی شدم و پیغام شیخ بدادم او سر در پیش افگند و ساعتی اندیشه کرد و گفت فلان نانوا را بگوی و صد درم سیم ازو بستان کی شما کی سرود را چنین تفسیر توانید کرد من با شما هیچ چیز ندارم و کسی با شما برنیاید

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.