حکایت شمارهٔ ۹۹
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
آورده اند کی درآن وقت کی شیخ در خانقاه کوی عدنی کویان بود روزی سفره نهاده بودند و شیخ با درویشان چیزی بکار می بردند در میانه شیخ بومحمد جوینی درآمد و سلام کرد شیخ سلام وی جواب نداد و التفات نکرد بومحمد بشکست و برنجید و بنشست چون طعام بکار بردند و دست بشستند شیخ بر پای خاست و سلام بومحمد جوینی جواب بازداد پس گفت که سلام نامیست از نامهای حق جل جلاله و ما روا نداریم که با دهان آلوده نام او بریم بومحمد خوش دل گشت وگفت آنچ شیخ را هست از طریقت و شریعت کس را نیست و جملۀ متصوفه کی حاضر بودند از آن کلمه فایده گرفتند از اینجاست کی چون صوفیان بر سفره باشند سلام نگویند تا فارغ نشوند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş