شمارهٔ ۱۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را
در ظلمات گم مکن چشمه آفتاب را
گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن
پرده رخ که پیش او باد برد نقاب را
سوخته فراق را وعده خام تر مده
رسم کجاست دم به دم آب زدن کباب را
بی تو به حال مرگم و جان به عذاب می کنم
بر سرم آی و از سرم باز کن این عذاب را
گشته حجاب عارضت زلف و نسیم بی خبر
آه کجاست تا کند بر طرف این حجاب را
تا دهد از تو جراتم رخصت نیم بوسه ای
یک نفسک به خواب کن نرگس نیم خواب را
دی به نیاز گفتمت بنده توست محتشم
روی ز بنده تافتی بنده ام این عتاب را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş