شمارهٔ ۱۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بخت چون بر نقد دولت سکه اقبال زد
هم شب شاهی در درویش فرخ فال زد
جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمان
کان گران تمکین در این مضطرب احوال زد
طایر گرم آشیان خواب از وحشت پرید
فتنه تیری از کمین بر مرغ فارغبال زد
ساقی دولت به دستم ساغری پر فیض داد
مطرب عشرت به گوشم نغمه پر خال زد
آن که می کشتش خمار هجر در کنج ملال
از شراب وصل ساغرهای مالامال زد
پیش از آن کاید به اقبال آن شه اقلیم حسن
جانم از تن خیمه بیرون بهر استقبال زد
محتشم زد بر سپاه غم شبیخون شاه وصل
بر به ملک دل ز عشرت خیمه اجلال زد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş