شمارهٔ ۱۷۵
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
مرا خیال تو شبها به خواب نگذارد
چو تن به خواب دهم اضطراب نگذارد
خیال آرزویی می پزم که می ترسم
اگر تو هم بگذاری حجاب نگذارد
به طرف جوی اگر بگذری به این حرکات
خرامش تو تحرک در آب نگذارد
تو گرم قتل اجل نارسیده ای که شوی
فلک به سایه اش از آفتاب نگذارد
به من کسی شده خصم ای اجل که در کارم
عنان به دست تو سنگین رکاب نگذارد
ز ناز بسته لب اما به غمزه فرموده
که یک سوال مرا بی جواب نگذارد
هزار جرعه دهد عشوه اش به بوالهوسان
چو دور محتشم آید عتاب نگذارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş