شمارهٔ ۱۸۵

م محتشم کاشانی
0 Altın Yaprak
که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کرد روز ما را ز شب تیره بتر خواهی کرد خیمه در کوه و بیابان زده با لاله رخان خانه عیش مرا زیر و زبر خواهی کرد که برین بود که من گشته ز عشقت مجنون تو ره بادیه را بیهوده سر خواهی کرد سوی دشت آهوی خود را به چرا خواهی برد آهوان را ز چراگاه به در خواهی کرد که خبر داشت که یک شهر در اندیشه تو تو نهان از همه آهنگ سفر خواهی کرد محملت را تتق از پرده شب خواهی بست ناقه ات را هدی از بانگ سحر خواهی کرد کس چه دانست شد من که بر هجر و وصال ملک را حصه به میزان نظر خواهی کرد دست از صاحبی ملک دلم خواهی داشت هوس یوسف مصری دگر خواهی کرد که در اندیشه این بود که از جیب غرور سر جرات تو برین مرتبه برخواهی کرد این زمان تاب ببینم چقدر خواهی داشت این زمان صبر ببینم چقدر خواهی کرد نه رخ از هم رهی اهل نظر خواهی تافت نه ز بدبین و ز بد خواه حذر خواهی کرد محتشم گفتم از آن آینه رو دست مدار رو به بی تابی و بی صبری اگر خواهی کرد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.