شمارهٔ ۲۳
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
به افسون محو کردی شکوه های بیکرانم را
به هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را
به نیکی می بری نامم ولی چندان بدی با من
که گم می خواهی از روی زمین نام و نشانم را
به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من
نمایی دوستی و دوست داری دشمنانم را
گمانم بود کاخر آشنایی بر طرف سازی
شدی بیگانه ای خوش تا یقین کردی گمانم را
چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمن
خبر کن ای صبا زین نکته باری نکته دانم را
چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت
که چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را
اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبان
من و بیگانگی کین آشنایی سوخت جانم را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş