شمارهٔ ۲۵
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان را
سر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را
همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزان
شه آشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را
تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرت
سر غوغای دیوان نیست خلوت دوست شاهان را
به خلوتگه چه بنشینی ز دست حاجیان بستان
نهانی عرضه های سر به مهر دادخواهان را
چو چشم کم حجابان سوی خود بینی بیاد آور
نگه های حجاب آمیز پر حسرت نگاهان را
ز کذب تهمت اندیشان گهی آگاه خواهی شد
که بیرون آری از زندان حرمان بی گناهان را
مباش ای محتشم پر ناامید از وی که می باشد
غم امیدواران گاه امید کاهان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş