شمارهٔ ۳۴۴
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
مهی که زینت حسنست گرمی خویش
طپانچه بر رخ خورشید می زند رویش
چرنده را ز چرا باز می تواند داشت
نگاه دلکش ناوک گشای آهویش
هزار خنجر زهر آب داده نرگس او
کشیده بهر دلیری که بنگرد سویش
چنان ربود دل مرا که هیچ دیده ندید
همین که یافت محل غمزه محل جویش
ز راه دیده به دل می رسد هزار پیام
به نیم جنبشی از گوشه های ابرویش
خدنگ نیمکش غمزه اش نخورده هنوز
به من چشانده فلک زور و دست و بازویش
نهفته کرده کمانی به زه که بی خبرند
ز ناوک افکنی آن دو چشم جادویش
خموشیش نه ز اعراض بود دی که نداد
به لب مجال سخن غمزه سخنگویش
هنوز محتشم آن ماه نارسیده ز راه
بیا ببین که چه غوغاست بر سر کویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş