شمارهٔ ۳۸
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
ای گوهر نام تو تاج سر دیوان ها
ذکر تو به صد عنوان آرایش عنوان ها
در ورطه کفر افتد انس و ملک ار نبود
از حفظ تو تعویذی در گردن ایمان ها
ای کعبه مشتاقان دریاب که بر ناید
مقصود من گم ره از طی بیابان ها
جان رخش طرب تازد چون ولوله اندازد
غارتگر عشق تو رد قافله جان ها
شد در ره او جسمم با آن که ز خوبان بود
این کشتی بی لنگر پرورده طوفان ها
آن ابر کرم کز فیض مشتاق خطاشوییست
حاشا که بود در هم ز آلایش دامان ها
چون محتشم از دردش می کاهم و می خواهم
رنجوری خود در خود مهجوری درمان ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş