شمارهٔ ۴۰۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
ز کج بینی به زلفت نسبت چین ختن کردم
غلط بود آن چه من دیدم خطا بود آن چه من کردم
اگر از محنت غربت بمیرم جای آن دارد
که بهر چون تو بدخویی چرا ترک وطن کردم
اگر از تربتم بوی وفا ناید عجب نبود
که خاک پای آن بدمهر را عطر کفن کردم
چو گوی از غم به سر می غلطم و بر خاک می گردم
که خود را از چه سرگردان آن سیمین بد نکردم
به زور غصه ام کشت آن که عمری از برای او
گرفتم کوه غم از پیش و کار کوهکن کردم
تواکنون گر دلی داری به سر کن محتشم با او
که من خود ترک آن سنگین دل پیمان شکن کردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş