شمارهٔ ۴۷۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
ای پارسای کعبه رو عزم سر آن کو مکن
راه ریا گم میکنی در قبله ما رو مکن
رسم به تانست ای پری دین کاهی و ایمان بری
اما تو قدسی جوهری با این صفتها خو مکن
یارب چو من هر بی خبر کز فرقتت دارد خطر
بیخ حیات او بکن هجران نصیب او مکن
من صیدی ام کز سرکشی حکمت شکارت می کند
پرتکیه بر تسخیر من در قوت بازو مکن
تنها ز کویت می روم دل گر نیاید کو میا
جان هم به منت گر کند همراهی من گو مکن
خار مزار محتشم گل می دهد از خون برون
بگذر بران گلشن ولی گلهای او را بو مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş