شمارهٔ ۵۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای او
به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او
به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گردد
مرا دل بستگی افزون به زلف دلگشای او
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداری
که بیزار است از آزادی خود مبتلای او
جفاکار است لیکن می دهد زهر جفاکاری
چنان شیرین که از دل می برد ذوق وفای او
بلای جان ناساز است و جانبازان شیدا را
میسر نیست یکدم شاد بودن بی بلای او
شه اقلیم بیداد است و مظلومان محنت کش
برای خود نمی خواهد سلطانی ورای او
نخواهد محتشم جز آستانش مسندی دیگر
که مستغنی است از سلطانی عالم گدای او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş