شمارهٔ ۵۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
یگانه ای در دل می زند به دست ارادت
که جای موکب حسنش ز طرف ماست زیادت
اگر کشاکش زور قضا بود ز دو جانب
میانه من و او نگسلد کمند ارادت
در این ولایت پر شور و فند خانه کنعان
چه ها که مادر ایام کرد در دو ولایت
شکسته رنگی رنج خمار هجر زحد شد
ز گوشه ای بدرآ سرخوش ای سهیل سعادت
فتاده حوصله مرغ روح تنگ خدا را
بده به خسته پیکان خود نوید عیادت
به معبدیست رخ محتشم که می کند آنجا
نیاز یک شبه کار هزار ساله عبادت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş