شمارهٔ ۵۳
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
شدم از گریه نابینا چراغ دیده من کو
سیه گردید بزمم شمع مجلس دیده من کو
عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری دارد
نگهدار عنان بخت بر گردیده من کو
به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم
ندیدم یک کران تمکین بت سنجیده من کو
بود دامن به دست صد خس این گلهای رعنا را
گل یکرنگ دامن از خسان برچیده من کو
چو مجنونی ببینی در بیابانها بپرس ای مه
که مجنون بیابان گرد محنت دیده من کو
چو ناوک خورده صیدی را کنی بسمل بگو با خود
که صید زخمی در خاک و خون غلطیده من کو
ز اشک محتشم افتاد شور اندر جهان بی تو
تو خود هرگز نگفتی عاشق شوریده من کو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş