شمارهٔ ۵۵
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
آن که آیینه صنع از روی نیکوی تو ساخت
همه آیینه رخان را خجل از روی تو ساخت
طاق ایوان خجالت گذرانید ز مه
آن که بالای دو رخ طاق دو ابروی تو ساخت
نخل بند چمن حسن تو بر قدرت خویش
آفرین کرد چو نخل قد دلجوی تو ساخت
بهر قتل دو جهان فتنه چو زه کرد کمان
کار خویش از مدد قوت بازوی تو ساخت
آسمان حسن گران سنگ تو چون می سنجید
مهر پر کوکبه را سنگ ترازوی تو ساخت
مرغ دل با همه بی بال و پریها آخر
آشیانی عجب اندر شکن موی تو ساخت
فلک از درد سر آسود که در او عشق
سر پرشور مرا خاک سر کوی تو ساخت
فکر کار دگران کن که فلک کار مرا
به نخستین نگه از نرگس جادوی تو ساخت
دید فرمان تو در خاموشی لعل تو دل
رفت و پنهان ز تو با چشم سخنگوی تو ساخت
وه که هرگه قدمی رنجه به بزمم کردی
پیش دستی صبا بی خودم از بوی تو ساخت
محتشم مرتبه عشق به اعجاز رساند
این که یک مرتبه جا در دل بدخوی تو ساخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş