شمارهٔ ۵۷
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
دارم از دست تو بر سر افسر بی غیرتی
می برم آخر سر خود با سر بی غیرتی
سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او
همچو من پهلو نهد بر بستر بی غیرتی
از جبینم کوکبی می تابد و می خوانمش
بنده داغ عشق و غیرت اختر بی غیرتی
هست در زیر نگینم کشوری عالی سواد
نام او در ملک غیرت کشور بی غیرتی
در ریاض وصل می بینم بری از حد برون
بر نهال عشق خود اما بر بی غیرتی
بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشسته ام
بر در غیرت زدم صد ره در بی غیرتی
شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بی ملک
شهر دل را در میان لشگر بی غیرتی
ای دل آتشپاره ای بودی تو در غیرت چرا
بر سر خود بیختی خاکستر بی غیرتی
یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو من
نام دیوان غزل کن دفتر بی غیرتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş