شمارهٔ ۵۷۵
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بر روی یار اغیار را چشمی به آن آلودگی
غلطان به خاک احباب را اشگی به آن پالودگی
مجنون چو افشاند آستین بر وصل تا روز جزا
دامان لیلی پاک ماند از تهمت آلودگی
نازش برای عشوه ای صد لابه می فرمایدم
صورت نمی بندد دگر نازی به این فرمودگی
از دیدن او پندگو یک باره منعم می کند
در عمر خود نشنیده ام پندی به این بیهودگی
پای طلب کوتاه گشت از بس که در ره سوده شد
کوته نمی گردد ولی پای امید از سودگی
آسر که دیدی خاک گشت از آستان فرساییش
وان آستان هم باز رست از زحمت فرسودگی
خوش رفتی آخر محتشم آسوده در خواب عدم
هرگز نکردی در جهان خوابی به این آسودگی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş