شمارهٔ ۶۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
زخم جفای یار که بر سینه مرهم است
از بخت من زیاده و از لطف او کم است
کودک دل است و دو و لعب دوست لیک
در قید اختلاص ز قید معلم است
پنهان گلی شکفته درین بزم کان نگار
خود را شکفته دارد و بسیار درهم است
شد مست و از تواضع بی اختیار او
در بزم شد عیان که نهان با که همدمست
ترسم برات لطف گدایی رسد به مهر
کان لعل خاتمیست که در دست خاتمست
از گریه های هجر شکست بنای جان
موقوف یک نم دیگر از چشم پر نمست
هر صبح دم من و سر کوی بتان بلی
شغلی است این که بر همه کاری مقدم است
با این خصایل ملکی بر خلاف رسم
باید که سجده تو کند هر که آدم است
با غم که جان در آرزوی خیر باد اوست
گفتار محتشم همه دم خیر مقدم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş