شمارهٔ ۷
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
که زد بر یاری ما چشم زخمی اینچنین یارا
که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را
تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پی
بسان شعله آتش من مجنون رسوا را
تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردی
به صد شیدایی مجنون من مجنون شیدا را
فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسوده
قدم ها تا به زانو گمرهان دشت پیما را
شب تاریک و گمراهان ز دنبال تو سرگردان
برون آر از سحاب برقع آن روی مه آسا را
خطرگاهی ست گرد خرگهت از شیشه های دل
خدا را بر زمین ای مست ناز آهسته نه پا را
چو میرد محتشم دور از قدت باری چو باز آیی
به خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بالا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş