شمارهٔ ۷۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
پای یکی به علت ادبار نارواست
رخش یکی به عرصه اقبال در دو است
در افتاب وصل یکی گرم اختلاط
قانع یکی ز دور به یک ذره پرتو است
اما ازین چه غم که کهن دوستدار او
در خاطرش نشسته تر از عاشق نواست
شطرنج غایبانه شیرین به کوه کن
در دل به صد شکفتگی نرد خسرو است
زندان هجر او چه طلسمی است کاندران
نه طاقت نشست و نه راه بدر رو است
اعجاز عشق بین که تمنای هندویی
پاینده دار نام شهنشاه غزنو است
معلوم قدر دانه اشک تو محتشم
جایی چنان که خرمن جانها به یک جواست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş