شمارهٔ ۸۷
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست
به فراست سخنی گفتم و بر کار نشست
صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آب
دی که در بزم میان من و اغیار نشست
غیر کم حوصله را بار دل از پای نشاند
لله الحمد که این فتنه به یک بار نشست
سایه پرورد بلا می شوم آخر کامروز
بر سرم مرغ جنون آمد و بسیار نشست
هرکه چون شمع به بالین من آمد شب غم
سوخت چندان که به روز من بیمار نشست
پشت امید به دیوار وفای تو که داد
که نه در کوچه غم روی به دیوار نشست
محتشم آن کف پا از مژه ات یافت خراش
گل بی خار شد آزرده چو با خار نشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş