شمارهٔ ۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
نمی گفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویت
نمی گفتم که خواهد بست همت رختم از کویت
نمی گفتم کمند سرکشی بگسل که می ترسم
دل من زین کشاکش بگسلد پیوند از مویت
نمی گفتم نگردان قبله بد نیتان خود را
وگرنه روی می گردانم از محراب ابرویت
نمی گفتم سخن درباره بدگوهران کم گو
که دندان می کنم یکباره از لعل سخنگویت
نمی گفتم بهر کس روی منما و مکن نوعی
که گر از حسرت رویت بمیرم ننگرم سویت
نمی گفتم ازین مردم فریبی میکنی کاری
که من باطل کنم بر خویش سحر چشم جادویت
نمی گفتم ازین به محتشم را بند بر دل نه
که خواهد جست و خواهد جست او از زلف هندویت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş