بخش ۱۸
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
زاغ در این سخن بود که از دور آهوی دوان پیدا شد گمان بردند که او را طالبی باشد باخه در آب جست و زاغ بر درخت پرید و موش در سوراخ رفت آهو بکران آب رسید ,اندکی خورد ,چون هراسانی بیستاد زاغ چون این حال مشاهدت کرد در هوا رفت و بنگریست که بر اثر او کسی هست بهر جانب چشم انداخت کسی را ندید باخه را آواز داد تا از آب بیرون آمد و موش هم حاضر گشت
پس باخه چون هراس آهو بدید ,و در آب می نگریست و نمی خورد ,گفت اگر تشنه ای آب خورد و باک مدار ,که هیچ خوفی نیست آهو پیشتر رفت باخه او را ترحیب تمام واجب داشت و پرسید که حال چیست و از کجا می آیی گفت من در این صحراها بودمی و بهر وقت تیر اندازان مرا از جانبی بجانبی می راندند و امروز پیری را دیدم صورت بست که صیاد باشد , اینجا گریختم باخه او را گفت مترس که در این حوالی صیاد دیده نیامده ست ,و ما دوستی خود ترا مبذول داریم ,و چرا خور بما نزدیک است
آهو در صحبت ایشان رغبت نمود و در آن مرغزار مقام کرد و نی بستی بود که ایشان در آنجا جمله شدندی و بازی کردندی و سرگذشت گفتندی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş