بخش ۳

ن نصرالله منشی
0 Altın Yaprak
بر این غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پیش شاه رفتند خالی فرمود و سخن ایشان بشنود از جای بشد و گفت مرگ از این تدبیر بهتر که شما می گویید و چون این طایفه را که عدیل نفس منند بکشم مرا از حیات چه راحت و از زندگانی چه فایده و به هیچ حال در دنیا جاوید نخواهم گشت و هر آینه کار آدمی بزرگ است و ملک بی زوال و انتقال صورت نبندد حیلتی بایستی به ازین که میان مرگ من و مرگ عزیزان فرقی نیست خاصه طایفه ای که فواید عمر و منافع بقای ایشان عام و شایع است براهمه گفتند بقا باد ملک را اخوک من صدقک سخن حق تلخ باشد و نصیحت بی ریا و خیانت درشت چگونه کسی دیگران را بر نفس و ذات خود برابر دارد و جان و ملک فدای ایشان گرداند نصیحت مشفقان را بباید شنود و آن را معتبر شناخت و مثلی مشهور است که امر مبکیاتک لاامر مضحکاتک شاه باید که نفس و ملک را از همه فوایت عوض شمرد و در این کار که دران امیدی بزرگ و فرجی تمام است بی تردد و تحیر شرع فرماید و بداند که آدمی همگنان را برای خویش خواهد و مردم پس رنج بسیار به درجه استقلال رسد و ملک به کوشش بی نهایت بدست آید و به ترک این هردو بگفتن از وفور حصافت و علو همت دور افتد و به وقتی پشیمانی آرد که تلهف و تاسف دست گیر نباشد و تا ذات ملک باقی است زن و فرزند کم نیاید و تا ملک برقرار است خدمتگار و تجمل متعذر ننماید چون ملک این فصل بشنود و جرات و گستاخی ایشان درگزارد سخن بدید عظیم رنجور گشت و از میان ایشان برخاست و به بیت الحزان رفت و روی بر خاک نهاد و جیحون از فواره دیده می راند و چون ماهی بر خشکی می طپید و با خود می گفت اگر آسان عزیزان گیرم از فایده ملک و راحت عمر بی نصیب مانم و پیداست که خود چند خواهم زیست و فرجام کار آدمی فناست و ملک پای دار نخواهد بود و مرا بی پسر که روشنایی چشم و میوه دل من است و در حال حیات و از پس وفات بدو مستظهر باشم پادشاهی چکار آید و چون بدست خصمان خواهد افتاد در تقدیم و تاخیر آن چه تفاوت باشد خاصه فرزندی که دلایل رشد و نجابت وی لایح است و مخایل اقبال و سعادت وی واضح و اقتدای او در کسب شرف و تمهید جهان داری به سلف کریم که ملوک دنیا و اعلام و اعیان عالم بوده اند ظاهر و بی ایران دخت که زهاب چشمه خرشید تابان از چاه زنخدان اوست و منبع نور ماه دوهفته از عکس بناگوش او رخساری چون ایام دولت و دل خواه و زلفی چون شب های نکبت درهم و دور پایان در ملاطفت بی تعذر و در معاشرت بی تحرز اذا خلعت ردءها خلعت حیاءها صلاحی شامل و عفافی کامل مجالستی دل ربای محاورتی مهرافزای حرکاتی متناسب اخلاقی مهذب اطرافی پاکیزه اندامی نعیم بهاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خیزد نگاری کز دو یاقوتش همه شهد و شکر ریزد از زندگانی چه برخورداری یابم

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.