بخش ۲ - حکایت مرغ پادشاه

ن نصرالله منشی
0 Altın Yaprak
آورده اند که ملکی بود او را ابن مدین خواندندی مرغی داشت فنزه نام با حسی سلیم و نطق دل گشای در گوشک ملک بیضه نهاد و بچه بیرون آورد ملک فرمود تا او را به سرای حرم بردند و مثال داد تا در تعهد او و فرخ فرح او مبالغت نمایند آن پادشاه را پسری آمد که انوار رشد و نجابت در ناصیه او تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وی درفشان در جمله شاه زاده را با بچه مرغ الفی تمام افتاد پیوسته با او بازی کردی و هر روز فنزه به کوه رفتی و از میوه های کوه که آن را در میان مردمان نامی نتوان یافت دو عدد بیاوردی یکی پسر ملک را دادی و یکی بچه خود را و کودکان حالی بدان تلذذی می نمودند از حلاوت آن و به نشاط و رغبت آن را می خوردند و اثر منفعت آن در قوت ذات و بسطت جسم هرچه زودتر پیدا می آمد چنانکه در مدت اندک ببالیدند و مخایل نفع آن هرچه ظاهرتر مشاهده کردند و وسیلت فنزه بدان خدمت مؤکدتر گشت و هر روز قربت و منزلت وی می افزود و چون یکچندی بگذشت روزی فنزه غایب بود بچه او در کنار پسر ملک جست و به نوعی او را بیازرد آتش خشم شاه زاده را در غرقاب ضجرت کشید تا خاک در چشم مردی و مروت خود زد و الف صحبت قدیم به باد داد پای او بگرفت و گرد سر بگردانید و بر زمین زد چنانکه برفور هلاک شد چون فنزه بازآمد بچه خود را کشته دید پرغم و رنجور گشت و در توجع و تحسر افتاد و بانگ و نفیر به آسمان رسانید و می گفت بیچاره کسی که به صحبت جباران مبتلا گردد که عقده عهد ایشان سخت زود سست شود و همیشه رخسار وفای ایشان به چنگال جفا محروم باشد نه اخلاص و مناصحت نزدیک ایشان محلی دارد و نه دالت خدمت و ذمام معرفت در دل ایشان وزنی آرد محبت و عداوت ایشان بر حدوث حاجت و زوال منفعت مقثور است عفو در مذهب انتقام محظور شناسند اهمال حقوق در شرع نخوت و جبروت مباح پندارند ثمره خدمت مخلصان کم یاد دارند و عقوبت زلت جانیان دیر فراموش کند ارتکابهای بزرگ را از جهت خویش خرد و حقیر شمرند و سهو های خرد از جهت دیگران بزرگ و خطیر دانند و من باری فرصت مجازات فایت نگردانم و کینه بچه خود ازین بی رحمت غادر بخواهم که همزاد و هم نشین خود را بکشت و هم خانه و هم خوابه خود را هلاک کرد پس بر روی ملک زاده جست و چشمهای جهان بین او برکند و پروازی کرد و بر نشیمن حصین نشست خبر به ملک رسید برای چشمهای پسر جزعها کرد و خواست که مرغ را به دست آرد و به دام مکر و حیلت در قفص بلا و محنت افگند وانگاه آنچای سزای چنو بی عاقبت و جزای چنان مقتحمی تواند بود در باب او تقدطم فرماید پس بر نشست بر باره ای که چون بشتابد چو آفتاب از غرتش طلوع کند کوکب ظفر و پیش آن بالا رفت و فنزه را آواز داد و گفت ایمنی فرود آی فنزه ابا نمود و گفت مطاوعت ملک بر من فرض است و بادیه فراق او بی شک دراز و بی پایان خواهد گذشت که همه عمر کعبه اقبال من درگاه او بوده است و عمده سعادت عمره رعایت او را شناخته ام اگر جان شیرین را عوضی شناسمی لبیک زنان احرام خدمت گیرمی و گمان چنان بود که من در سایه او چون کبوتر در مکه مرفه توانم زیست و در فراز صفا و مروه او پرواز توانم کرد اکنون خون پسرم چون ذبایح در حریم امن او مباح داشتند هنوز مرا تمنی و آرزوی بازگشتن و در خبر آمده است که لا یادغ المومن من جحر مرتین و موافق تر تدبطری بقای مرا مخالفت این فرمان است و از آنجا که رحمت ملک است امیدوارم که معذور دارد و نیز مقرر است ملک را که مجرم را ایمن نشاید زیست اگرچه در عاجل توقفی رود عذاب آجل بی شبهت منتظر و مترصد باشد و هرچند روزگار بیش گذرد مایه زیادت گیرد و اگر به موافقت تقدیر و مساعدت بخت ازان برهد اعقاب را تلخی آن بباید چشید و خواری و نکال آن بدید و پسر ملک با بچه من غدری اندیشید و من از سوز فرزند آن پاسخ دادم و مرا بر تو اعتماد نباید کرد و به رسن مخادعت تو مرا فرو چاه نشاید شد که چشم ندیده ست چنو کینور

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.