بخش ۴۴ - سرانجام دمنه
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
و مرا چون افتاب روشن است که از ظلمت بدکرداری و غدر تو پرهیز می باید کرد که صحبت اشرار مایه شقاوت است و مخالطت اخیار کیمیای سعادت و مثل آن چون باد سحری است که اگر بر ریاحین بزد نسیم آن بدماغ برساند و اگر بر پارگین گذرد بوی آن حکایت کند و می توان شناخت که این سخن برتو گران می آید و سخن حق تلخ باشد و اثر آن در مسامح مستبدان ناخوش
چون مفاوضت ایشان بدین کلمت رسید شیر از گاو فارغ شده بود و کار او تمام بپرداخته و چندانکه او را افگنده دید و در خون غلتیده و فورت خشم تسکینی یافت تاملی کرد و با خود گفت دریغ شنزبه با چندان عقل و کیاست و رای و هنر نمی دانم که در این کار مصیب بودم و در آنچه ازو رسانیدند حق راستی و امانت گزاردند یا طریق خاینان بی باک سپردند من باری خود را مصیبت زده کردم و توجع و تحسر سود نخواهد داشت
چون آثار پشیمانی در وی ظاهر گشت و دلایل آن واضح وبی شبهت شد و دمنه آن بدید سخن کلیله قطع کرد و پیش رفت گفت موجب فکرت چیست وقتی ازین خرم تر و روزی ازین مبارک تر چگونه تواند بودملک در مقام پیروزی و نصرت خرامان و دشمن در خوابگاه ناکامی و مذلت غلطان صبح ظفرت تیغ برآورده روز عداوت بشام رسانیده شیر گفتهرگاه که از صحبت و خدمت و دانش و کفایت شنزبه یاد کنم رقت و شفقت بر من غالب و حسرت و ضجرت مستولی گردد و الحق پشت و پناه سپاه و روی بازار اتباع من بود در دیده دشمنان خار و بر روی دوستان خال
دمنه گفت ملک را بر آن کافر نعمت غدار جای ترحم نیست و بدین ظفری که روی نمود و نصرتی که دست داد شادمانگی و ارتیاح و مسرت و اعتداد افزاید و آن را از قلاید روزگار و مفاخر و مآثر شمرد که روزنامه اقبال بدین معانی آراسته شود و کارنامه سعادت بامثال آن مطرز گردد در خرد نخورد بر کسی بخشودن که بجان بر وی ایمن نتوان بود و خصم ملک را هیچ زندن چون گور و هیچ تازیانه چون شمشیر نیست و پادشاهان خردمند بسیار کس را که با ایشان الف بیشتر ندارند برای هنر و اخلاص چنانکه داروهای زفت و ناخوش برای فایده و منفعت نه بآرزو و شهوت خوش بخورند و انگشت که زینت دست است و آلت قبض و بسط اگر مار بران بگزد برای بقای باقی جثه آن را ببرند و مشقت مباینت آن را عین راحت شمرند
شیر حالی بدین سخن اندکی بیارامید اما روزگار انصاف گاو بستد و دمنه را رسوا و فضیحت گردانید و زور و افترا و زرق و افتعال او شیر را معلوم گشت و بقصاص گاو بزاریان زارش بکشت چه نهال کردار و تخم گفتار چنانکه پرورده و کاشته شود بثمرت و ریع رسد
من یزرع الشوک لایحصد به عنبا
و عواقب مکر و غدر همیشه نامحمود بوده ست و خواتم بدسگالی و کید نامبارک و هرکه دران قدمی گزارد و بدان دستی دراز کند آخر رنج آن بروی او رسد و پشت او بزمین آرد
و البغی یصرع اهله
و الظلم مرتعه وخیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş