ن

ناصرخسرو قبادیانی

635 şiir

0 Altın Yaprak

ناصرخسرو قبادیانی şiirleri

Arama yardımı

آگاهی دهیم جویندگان سر نامتناهی را آنکه ایزد تعالی مردم را از برای بیم و امید آفریده است آنگاه مرور را به بهشت امیدوار کرده است و بدوزخ بترسانیده است پس گویم که اندر نفس مردم بیم ا…

از آن جا به راه سه دره سوی بلخ آمدیم و چون به رباط سه دره رسیدیم شنیدیم که برادرم خواجه ابوالفتح عبدالجلیل در طایفه وزیر امیر خراسان است که او را ابونصر می گفتند و هفت سال بود که م…

معرفت شناخت باشد و علم دانش باشد معرفت اندر مردم و حیوان سرشته باشد و کسب کردنی نیست و علم سرشتنی نیست بل کسب کردنی است جان مردم که لطیف است شناختنی است نه دانستنی از بهر آنک…

بباید شناختن که هستها نه از هست بجود باری سبحانه بود و آن جودی تمام بود که آفریدگار بدان رادی کرد بر هستها تا هر چیزی نصیب خویش از آفرینش بیافت چنانک خدای تعالی همی گوید از جواب…

نفسهای جزیی اندرین عالم آرزومندند بدان نعمتها که آراسته شده است ایشان را اندر آن عالم و آرزو کردن نفس مردم مر آن نعمتها را بدانست که این نفسهای مردمی نزدیک شده است به نفس کلی که ن…

1

اثر بر دو گونه است یکی ازو عام است و دیگر خاص آنچه عام است ازو آنست که گسترده است و زو باریده بر جملگی عالم بر چیزهای که اندرو است از نفس نامیه و حسیه و ناطقه و بویها و رنگها اند…

باز جستن از چیز نخستین به هستی باشد و پس از آن از مادت گویند و آن چه چیزی باشد و پس از آن بر رسیدن از چگونگی باشد و چون باز درست آمد آن وقت جستن از چرایی باشد که آنرا لمیت گویند…

آن کسان که گفتند صورت عالم پیش از آنکه آشکارا شد نزدیک مبدع بود ایشان خالق از مخلوق نشناختند و مبدع را از مبدع باز ندانستند و ما گوییم بجود خداوند زمانه که این صورتها کز طب…

مرد هشیار چون اندر قوت روحانی خویش نگرد که آنرا تمییز خوانند و آن یابد مرو را محیط شده بر همه قوتهای طبیعی و بنهد هر یکی را از آن قوتها به جایگاه خویش و قوت تمییز فرق کند میان چیز…

اگر کسی گوید که قوت ممیزه نتواند که مر تلخ را شیرین و ترش را شور یا زشت را نیکو بیند

او را گوییم قوت ممیزه چیز را بر مخالفت او چنان بدل کند به حقیقت که انگور ناپخته را چنان بدان ترشی و سختی و سبزی همی یابد و همی بدل کند او را که این انگوری شیرین سیاه و نرم و خوش ا…

اگر هیچ چیز از آفریده بآفریننده مانستی واجب آمدی که آن چیز نه از چیزی توانستی کردن چنانک ایزد تعالی و چیزی که مرو را به چیزی دیگر ماننده نباشد فرو ماند از کردن فعلی مانند فعل آن…

1

همه جهان خود را با منی مضاف کنند ابر چه او فتد این من بگوی وریش مخار تنست یا جان یا عقل یا روان که من است و یا چو خلط شده اسب بود و مرد سوار…

اکنون با سر حکایت و کار خود شوم از خندان تا شمیران سه فرسنگ بیابانکیست همه سنگلاخ و آن قصبه ولایت طارم است و به کنار شهر قلعه ای بلند بنیادش بر سنگ خاره نهاده است سه دیوار بر گرد…

بدانید که عالم بذات خویش صورتی است بر هیولی پیدا شده و زایشهای او از نبات و حیوان همه صورتهاست که بر هیولیها پیدا همی آید امروز اندر عالم هیولی پیداست و صورت پنهان که پیدا همی آید…

15 / 635 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.