شمارهٔ ۱۱۵
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
عهدها شد که نکردی به نگاهی شادم
سست عهدا مگر از چشم تو باز افتادم
ز خیال سر زلف تو مرا نیست گزیر
که جز این خط جنون یاد نداد استادم
تو به شیرین تر از آنی که به شیرین مانی
رو ندیدم اگر انصاف دهد فرهادم
هر بلایت به تن آید کنم آویزه جان
بنده عاجزم ای خواجه مکن آزادم
گفتیم کام زیاد لب من تلخ مدار
هرگز این نکتۀ شیرین نرود از یادم
نالۀ زار من از وحشت جان نیست ولیک
ترسم از ضعف نیارد به نظر صیادم
وعده قند لبی دادی و عمری ست دراز
که مکرر کنمش تا نرود از یادم
شدم از زلف تو سر حلقۀ اصحاب جنون
گرچه آشفته بود سلسله اسنادم
بس خرابم ز تبهکاری ایام امید
که کند همت صاحب نظری آبادم
نیر افکند و هم شور حسینی به عراق
گر بیایند ملایک به مبارک بادم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş