شمارهٔ ۱۲۸
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
ای که با لشکر مژگان دراز آمده ای
دل که تاراج تو شد بهر چه باز آمده ای
دگران ناز فروشند ولیکن گه و گاه
تو پری چهره سراپا همه ناز آمده ای
عجب است ای شه خوبان که به صید مگسی
با سپاه و سلب و چنگل باز آمده ای
جز تو کس راه ندارد به نهانخانۀ دل
پرده بردار که در پرده راز آمده ای
هیچ برسی تو که چونی و کجایی چه کنی
جان فدای تو که بس دوست گداز آمده ای
گر طبیبانه به بالین من آیی چه عجب
ناز پرداختی اکنون به نیاز آمده ای
خسروان رشک برد طالع محمود مرا
تا تو محبوب من ای رشک ایاز آمده ای
ای که از کوچه او بگذری از پاس رقیب
با حذر باش که بر صید گراز آمده ای
کافران جمله بت روی ترا سجده برند
تو بر تخت شهنشه به نماز آمده ای
ای مغنی تو بزن رود به آهنگ عراق
زاهدا رو که تو با صوت حجاز آمده ای
کعبۀ اهل حقیقت در مسیر عرب است
ره بگردان که تو از راه مجاز آمده ای
نیرا کام خود از خاک درش باز ستان
بر سر خوان شه بنده نواز آمده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş