شمارهٔ ۳۳
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
بهای قند چه داند که در جهان چند است
کسی که همدم آن پسته شکر خند است
بیا که جای تو خالی است در حوالی چشم
اگر بگریه من خاطر تو خورسند است
زمن بدلبر پرخاشجو که گوید باز
بیا که دل بعتاب تو آرزومند است
دل اربنوش دهانت طمع برد چه عجب
که بنده را همه جا چشم بر خداوند است
اگر نه باورت آید قسم بان سر زلف
که نقض عهد ارادت نه شرط و گنداست
روان مریم اگر غیرت آورد چه عجب
بر آنعقیله که حوای چونتو فرزند است
اگر بفصل خزان میل بوستان داری
بیا که دامن مابی رخت گل آکنداست
فدای عشق که درهم شکست شیشه ما
شکستنی که به از صد هزار پیوند است
خمید قامتم از بار التیام رقیب
نگفت کاین تن گاهی نه کوه الوند است
مرا بحسن وفا و ترا بخوی جفا
بر آن نیم که بدور زمانه مانند است
دلا بیا که بخوان لب نگار امروز
صلای پسته و بادام و شکر و قند است
ضرورتست که در دام جان دهد نیر
چنین که حلقه موی تو بند در بند است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş