شمارهٔ ۸۲
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
این خودسری که زلف تو ای دلربا کند
با روزگار غم زدگان تا چه ها کند
زلف از کنار چاه زنخدان مگیر باز
بگذار دستگیری افتاده ها کند
گشتم اسیر غمزۀ طفلی که صید دل
هر لحظه دست گیردو بازش رها کند
مست است کرده ناوک مژگان بسینه راست
ای دل بهوش باش که ترسم خطا کند
افتاده زاهدان به هم از بخل یکدگر
ساقی کجاست کاو در میخانه وا کند
عاشق هزار جان به لب آرد ز انتظار
تا لعل دلکش تو به عهدی وفا کند
من جان سپار و غمزه شوخ تو جان ستان
ناصح در این میانه فضولی چرا کند
نیر تطاولی که به بیگانه کس نکرد
چشمان مست او همه با آشنا کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş