شمارهٔ ۸۶
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
محتسب با ساغر می گر مرا سر بشکند
با کم از سر نیست ز آن ترسم که ساغر بشکند
تا شنیدستم که دل بشکسته دارد دوست دوست
من بمویی بسته ام دل تا مکرر بشکند
ای مساعد کوکب آن جانی که جانانش ستد
وی همایون روزگار آن دل که دلبر بشکند
چون بصیدم سر دهی شاهین چشم آهسته ده
تیز پرواز است ترسم ناگهش پر بشکند
شیخ را گردن شکست از بار دستار گران
بار وی یا رب گران کن بار دیگر بشکند
شانه در آیینه مرگ ما مصور میکند
تا ترا بر رخ یکی زلف معنبر بشکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş