در هجر تو مرگ همنشینم بادا منظور دو دیده آستینم بادا گر بی تو به کام دل برآرم نفسی یارب نفس بازپسینم بادا
اذا ماشیت ان تحیی حیوة حلوة المحیا به رسوایی برآور سر ز مستوری برون نه پا حدیث حسن و مشتاقی درون پرده پنهان بود برآمد شوق از خلوت نهاد این راز بر صحرا…
بی پرده تر از حدیث ما عصمت ماست در عیب و هنر حضور ما غیبت ماست ما را به زبان نمی توان کرد خموش غمازی گنج عادت همت ماست
دارد ز غمزه حجت قاطع حبیب ما بیعت به ذوالفقار ستاند خطیب ما یک بانگ ذوق گرمی ما را کفایت است حاجت به تازیانه ندارد ادیب ما…
آتش خورم و زحمت جانان نشوم پروانه شمعم مگس خوان نشوم چون خنده ساقی گزک مستانم جز بر جگر کباب مهمان نشوم
هرکه نوشید می شوق تو نسیانش نیست وان که محو تو شد اندیشه حرمانش نیست دل به حسن تو مقید شد و جاوید بماند که ز فکر تو برون آمدن آسانش نیست…
چون طایر باد از قفس آزادیم دوران گرهی نزد که ما نگشادیم تاری ز کمند کس نبردیم نشان در دام کسی پری گرو ننهادیم
خمار می به لبم قفل زد ایاغ کجاست کلید میکده گم کرده ام چراغ کجاست نه عندلیب غزل خوان نه شاخ گل خندان درین بهار کسی را دل و دماغ کجاست…
دل آرم و غم برو نما بستانم راحت دهم و عوض بلا بستانم هر داروی دردی که طبیبم آرد بفروشم و درد در بها بستانم
بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست…
گر دوری ازان طرف گلستان دارم از هر چمنش هزاردستان دارم زافسانه مستی گل و بلبل او هر گوشه که محفلیست مستان دارم
هجران نمکی سودو به داغ دل ما ریخت سودای تو آتش ز دماغ دل ما ریخت هر روغن صافی که به بیهوده فلک سوخت غم دردی آن را به چراغ دل ما ریخت…
در کوی هوس خاک نشینم ایام هر روز سحر به خدمتم آید شام صد قافله خواب پیش بختم به سجود صد دریا ز هر نزد عیشم به سلام
به شرح حالت من نامه ها در اطرافست هزار قافله ام زیر بار او صافست به مهربانی او اعتماد نتوان کرد که تازه عاشقم و خاطرش به من صافست…
گاهی به نوای بی نوایان گردم گه بر اثر برهنه پایان گردم گردم همه زاری و به دریوزه دوست بر کلبه خاطر گدایان گردم
15 / 764 gösteriliyor