شمارهٔ ۱۰۱
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
خمار می به لبم قفل زد ایاغ کجاست
کلید میکده گم کرده ام چراغ کجاست
نه عندلیب غزل خوان نه شاخ گل خندان
درین بهار کسی را دل و دماغ کجاست
شکوفه را به نم ابر جامه در گرو است
برهنه را سر و سامان عیش باغ کجاست
یکی به گرد گلستان خویش سیری کن
ببین که یک گل بی صد هزار داغ کجاست
هزار جنس مرادم به وقت در گرو است
دمی که صاحب وقتی دهد سراغ کجاست
ز شغل کار خودم یک نفس رهایی نیست
محبتی که دهد از خودم فراغ کجاست
به خون دیده نظیری بساز و باده مخواه
برای زاغ میی همچو خون زاغ کجاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş