این همان دشت و من خسته همان نخجیرم که فکندی و گذشتی چو زدی با تیرم بی تو ای دوست به من جای ملامت نبود که فزونست ز اندازه همی تقصیرم…
بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسم که گرانی کند و بگسلد این رشته زهم ای نسیم سحر آهسته بر آن زلف گذر که زگستاخی تو سلسله ها خورد بهم…
من عاشق و رند و می پرستم من بلهوسی هوا پرستم این عربده ز ابلهی و خامی ست ای شیخ گمان مبر که مستم…
دل به دام زلف مشکین است باز بسته آن موی پرچین است باز حلقه های زلف در روی نگار زان دل رنجور غمگین است باز…
جهان را سیل اشکم گر کند ویرانه ای کمتر اگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر ز بس پیمانه پیمودی شکستی جمله پیمان ها نداری تاب ای پیمان شکن پیمانه ای کمتر…
با هزار امید درد دل چو گفتم با طبیب گفت جز مردن نباشد چاره ی بیمار ما
غما ز اندازه بیرون میشدی کاش دلا پر خون شدی خون میشدی کاش تنا از پای تا سر خستی ای جان ازین ویرانه بیرون میشدی کاش
ناکامی من بود ز خودکامی ها این سوختگی ها همه از خامی ها تا کام دل دوست طلب کردم شد کام دل من روا ز ناکامی ها
ای خوشا آغاز غم پرداز عشق ای خوشا انجام به ز آغاز عشق عشق از نو داستان پرداز شد دوستان دستی که دستان ساز شد…
این بزم شهنشه جهان است یا ساحت روضه ی جنان است یا گردونی ست بار گه سان یا بارگهی فلک نشان است…
هوا باد و هوس باران طمع خاک و خطر خضرا در این گلشن زهی نادان که بندد دل گشاید پا مرا از طرف این هامون نشد حاصل جز این کاکنون بپا دارم بسی منت ز خار و بر سر از خارا…
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را تاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را ساقی گلچهره شاهد بین و غایب شمع را مهر عالمتاب طالع بین و غارت ماه را…
سحر را در بر اعجاز کجا پای درنگ است عاقلان را بر عشاق بسی پای بسنگ است
زهی رفیع جنابی که درگه عالیت سپهر را به بسیط زمین تشکل کرد عروسی معنی طبعم بعقد نظم نداد که جز بزیور مدح تواش تحمل کرد…
جان بر لب ماست در زمانه از دست جفای این دو گانه گویی ز مقرنس زمانه نه جای بود مرا نه خانه
15 / 491 gösteriliyor