بخش ۱۲ - پاسخ روز به شب
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
روز بار دگر به جوش آمد
با شب تیره در خروش آمد
گفت ای خشک مغز تر دامن
چند خواهی جدل زدن با من
مگر آنجا که می رسی عدم است
ورنه نادیده در وجود کم است
یاور فاسقان دزد فریب
اژدها هیبت و نهنگ نهیب
به تو مستظهر ند اهل فساد
چون تو در ظلمت ند اهل تضاد
زیر دامن گرفته شب رو را
راهش آموخته برون شو را
به تو منسوب شد سیه کار ی
چند بی شرمی و تبه کاری
طالبان را ز راه می فکنی
پشت مشت ضعیف می شکنی
روزشان باز من به راه آرم
از بیابان به خانقاه آرم
تویی آن زال پر فریب و فتن
به حوادث همیشه آبستن
از تو هر شب که روز می آید
شغب و شور و فتنه می زاید
نبود کار من نهان کار ی
دزدی و شب رو ی و طرار ی
تو درآیی جهان شود دل گیر
صبحدم بشکفد چو غنچه ضمیر
بر خلاف نهیب شب هنگام
فرحی هست در سپیده بام
بود البته از چه از هم و غم
دل مردم نماز شام دژم
نقد مردان که ره شتافته اند
همه در جیب صبح یافته اند
صبح در نفس خویش پیل تن است
با طلایه سپاه تیغ زن است
چون برآرد ز جیب مشرق سر
در دهند از وصول روز خبر
هم خروسان بامداد انگیز
در جهان افکنند رستاخیز
هم منادی گران بیت الله
عالمی خفته را کنند آگاه
تا بود روزه دار با من خوش
خوش بود چون خلیل بر آتش
روی در قبله نماز کنند
شکر انعام بی نیاز کنند
ز امتلا بیم آنکه همچو انار
بچکد مردم از گرانی بار
چون شدند از گرانی تو ملول
شکمی پر ز مشرب و ماکول
سر به بالین غفلت آوردند
جامه چون مستراح پر کردند
در جهان هرچه جانور باشد
جمله را جنبش از سحر باشد
چند گویی ز شام و شب خاموش
بر سر و ریش خود جهان مفروش
گر همه سو ز یک غریب بود
کی ات از خوش دلی نصیب بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş