بخش ۱۴ - پاسخ روز به شب
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
روز در تاب شد دگرباره
کرد از غصه پیرهن پاره
گفت اگر بر من اعتراض کنی
چون سواد خودم بیاض کنی
من زنم صیقلت دگر که زند
وز من استادوارتر که زند
عنبری لیک بوی ناک چو ثوم
گرم و مردم کشی چو دود سموم
لب شیرین لبان روم و ختن
بر سیمین بران سیب ذقن
دو لب زنگیان چو گرده گاو
هر دو سوراخ انفشان چو دو ناو
این به آن آن به این نکو ماند
دیو با حور عین نکو ماند
ابر نه برقع سیاه من است
بلکه سقای بارگاه من است
چیست ابر سیاه چتر زمین
اگرت دیده روشن است ببین
تا دهد ابر سایه دار از یم
به لب تشنگان بادیه نم
لعبتان نبات بگرازند
وز سموم تموز بگدازند
شاخ را از نبات نخل دهند
برگ گل و انگبین به نحل دهند
در خواصش نتیجه بسیار است
این خود اندر جهان پدیدار است
رنگ ما را که بر شمرده ستی
هم تو آن را جواب کرده ستی
تو ندانی که رمز خضر چه بود
گر بدانی نکو وگر نه چه سود
آنچه در باب مصطفیٰ گفتی
آن سخن روی در صفا گفتی
چون تویی را سخن به راه و نه راه
نرسد در رسول صلی الله
آل عباس اگر برافتادند
چون توان کرد آدمی زادند
نه به رنگ سیاه بود و سفید
دولت و نکبت است و بیم و امید
خلق را زیر آسمان بلند
عاقبت منقطع شود پیوند
حق و باطل خلاف یکدگرند
هرکس الا نصیب خود نبرند
سحر فرعون مرتفع نشود
رشته اصل منقطع نشود
نیست گر کژ ندید سالک راه
هیچ باقی بغیر وجه الله
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş