بخش ۲ - حکایت
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
رسیدیم وقتی به رستاق ری
دهی بود از عرصه هر کوی
به تعجیل می آمدیم از عراق
به اسبان عنان داده همچون براق
گروهی مصاحب فرود آمدیم
بر آب روان سایه بان ها زدیم
جهانی پر از نعمت بی قیاس
ولی هر که زو خورد رأسا به راس
زن و مردشان زرد و زار و نحیف
رز و باغ پر میوه های لطیف
یکی رفت تا میوه ای آورد
وزان میوه خود کم کسی جان برد
در افتاد و می چید انگورها
خداوند رز گفت از دورها
به تعجیل در خود چه افتاده ای
بخور گر به مردن رضا داده ای
بس است این که چیدی مچین بیش ازین
نکرد این دلیری کسی پیش ازین
غلام از خداوند رز شد بتاب
ندانست خاصیت خاک و آب
بله مرد گفت ای خداوند ده
به هر مرد یک خوشه انگور ده
بدو گفت چندین مکوش ای غلام
که یک خوشه زین ده نفر را تمام
نگویم ز بهر کمابیش خویش
گرت جان بکارست مستیز بیش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş