بخش ۲ - حکایت
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
قوی همتی از رجال کبار
که بر وعظ بردی به سر روزگار
به اصحاب تنبیه کردی مدام
که از نفس باید کشید انتقام
بکوشید تا گر ز ساقی دور
به نوبت رسد با شما جام جور
توانید در کام جان ریختن
نه جستن به سستی نه بگریختن
برابر گره بستن از تلخ و شور
نه مردی بود گر فقیری مشور
مگر شیخ را مادر اندر گذشت
مزاج وقار و قرارش بگشت
فتاد آتش رقتش در نهاد
ز چشم آب حسرت به رخ برگشاد
مریدانش در گفت و گوی آمدند
هنرمند را عیب جوی آمدند
که اصحاب را وعظ گفتی و پند
ترا هیچ ازینها نیامد پسند
نصیحت مگر جمله بر گفته ای
یکی بهر خود باز نگرفته ای
بدیشان چنین گفت اصحاب کار
کزین نیز باید گرفت اعتبار
ز غم جان همسایه پر درد بود
بر آتش ز مرگ زن و مرد بود
از ایشان به ما جز خبر نامدی
نم از چشم و سوز از جگر نامدی
کنون درد همسایه بر جان ماست
مرا بد فراقی که همسایه راست
هنوز آنک هرگز نخور دست می
به جز نام مستی نداند ز می
چه غم دارد آسوده از دردمند
نبخشود قصاب بر گوسپند
نیفتاده در درد و ناخسته حلق
ندارد خبر زین دو بیچاره خلق
تماشا کنان بر لب قلزمی
نه در موج طوفان از آن بی غمی
توان دید بازی بسی بر کنار
توان کرد نظاره کارزار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş