بخش ۶ - پاسخ روز به شب
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
با صبا گفت دم مزن دیگر
به رسالت قدم بزن دیگر
باز گرد از همین قدر سوی شب
که ز نادانی تو نیست عجب
چون تویی را چه حد پایه ماست
خود سواد تو عکس سایه ماست
گهگهت دل که همچو رخ سیه است
روشن از عکس شمعدان مه است
شمع مه گر نکردمی روشن
کی شدی گلخن تو چون گلشن
روی تاریک تو چو دود تنور
در خورد راستی مقابل نور
جای تو چاه تنگ و تار بود
کنج تاریک و نفت و غار بود
هر مقامی که باز پردازم
گه گهش سایه بر سر اندازم
چون شود عکس من از او خالی
خلوت آباد خود کنی حالی
در غلط اوفتاده ای با خویش
سر و کاری نهاده ای با خویش
از دماغت برون کنم سودا
نگذارم که دم زنی فردا
کی چنین بودی آمر و ناهی
که مرا زیردست می خواهی
به درازی خود مشو مغرور
تیره تر هم نباشی از دیجور
من چنانت فرو برم به زمین
که ز من یاد ناوری پس از این
آمدم برگ کار خویش بساز
تا قیامت ز تو نگردم باز
خواست رخصت صبا و باز آمد
چون مشعوذ که مهره باز آمد
خواند هرگونه ز آفتاب خبر
کرد شب را چو دود زیر و زبر
هر جوابی که روز باز نوشت
همچو آتش فتاد در انگشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş