بخش ۱۵ - پیغام ششم شب
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
شب یلدا سرشت زنگی رنگ
دست چون برد بر سبو زد سنگ
گفت با آفتاب روشن دل
کز محیط فلک به مرکز گل
در زمانی چو باد پیمایم
همچو مرغ از هوا فرود آیم
تو به روز و شبی به رعنایی
کرۀ خاک را بپیمایی
گر جهانگیری از دی آموزی
ببری ننگ و عار نوروزی
سرسالت به جای خویش آرد
حیف از آن خان و مان که پیش آرد
بره ای در تنور آویزند
نیم سیرت ز خوان برانگیزند
از بزرگی و شهریاری تو
جز کله گوشه ای چه داری تو
گل همان ریزه های زر دارد
در دهان تو نیز اگر دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş