شمارهٔ ۱۰۴۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دل برا در آرزوی روی شهر آرای تو
عمر من بگذشت و من نگذشتم از سودای تو
گر مرا آن دست رس باشد که باد صبح را
دامنت بگرفتمی افتادمی در پای تو
بر گذرگاه تو می خواهم که در خاکم نهند
تا مگر بر خاکم افتد سایۀ بالای تو
بیش ازین طاقت نمی آرم بکن درمان من
زانک خونم می خورد هجران دردافزای تو
مرحمت کن در هلاک جان من چندین مکوش
گر فراق این است حاجت نیست استیلای تو
جز ترا ره نیست در خلوت سرای جان من
خود محال است این که بنشیند کسی بر جای تو
از خیالت پرس اگرچه بر تو خود پوشیده نیست
تا به فرصت عرضه دارد حال من بر رأی تو
غرق شد در بحر عشقت چون نزاری سد هزار
خود نزاری چیست کم تر قطره از دریای تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş