شمارهٔ ۱۰۴۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ندانم آفتاب است آن اگر رو
کمند عنبرین است آن اگر مو
به چین بفرست تا کاسد شود مشک
نسیمی از عرق چین سمن بو
خروج زنگیان چین زلفت
به حسن آباد رویت از همه سو
خطایی بود کاستیلا گرفتند
چنین بر ملک رویت خیل هندو
دلم پیرامن آن چشمۀ نوش
نمی گردد ز پیش چشم جادو
ز پیش غمزه ی چشم تو برخاست
فرود آمد خوشی بر طاق ابرو
به چشمت اشک من خوارست چون شد
گشاده از در دندانت لؤلو
مرو با عشق در میدان به بازی
که با او بر نیاید کس به بازو
ز من ای یار آهو چشم مگریز
نه هم بالین مجنون بود آهو
اگر از ما گناهی رفت توبه
به الطاف تو مطموعیم و مرجو
بزرگان از سر حسن عقیدت
گنه داران بسی کردند معفو
سری دارم فدای آستانت
به پای خود نخواهم رفت ازین کو
نزاری گر دلت بیمار عشق است
درین دارالشفاء در دست دارو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş