شمارهٔ ۱۰۵۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
باد بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
بوی بنفشه می دمد ساقی گل عذار کو
پردۀ نام و ننگ من در سر بانگ چنگ شد
تا رگ چنگ برکشد مطرب پرده دار کو
تنگ و سبوی باز بین دیگ سه پایه واطلب
هر چه بود ز بیش و کم ماحضری بیار کو
هم به کنارم افکند کشتی می ز بحر غم
تا به میان در افکنم کشتی می کنار کو
نقد حیات صرف شد در سر نسیه ای مگر
تا به مراد دل رسد مهلت روزگار کو
نقد حیات مختصر در سر انتظار شد
حاصل یک نظر مرا زین همه انتظار کو
جان و دلم فدای او هر دو جهان برای او
یک دل باخبر کجا یک قدم استوار کو
باغ و سرا و بوستان اسب و قبا و سیم و زر
دولت و عزت و شرف این همه هست یار کو
گفت پدر نزاریا بیش مده ز دست دل
گفتمش ای پدر مرا بیش و کم اختیار کو
گر چه ز کنج عافیت باز برون نیامدی
با تو قرار داده ام لیک مرا قرار کو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş