شمارهٔ ۱۰۵۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
آخر ای راحت جان درد دل ما بشنو
امشب از بهر خدا مرحمتی کن بمرو
امشبی باش که فردا به تو تسلیم کنم
جان و دل هر دو به دست تو نهادیم گرو
هم چنین کنج من آراسته می دار چو گنج
هر کجا شمع بود خانه نباشد بی ضو
گر نخواهی بر ما بود و بخواهی رفتن
وای من بر تو هلاک من مسکین به دو جو
هیچ اگر داشته بودی خبر از عالم عشق
قصد جان دادن فرهاد نکردی خسرو
برفکن برقع و بنمای رخ از مشرق بام
تا مه نو سوی مغرب سر خود گیرد و دو
داغ حسرت حبشی وار فتد بر رخ شان
بر ختن گر فتد از عکس خیالت پرتو
بر هوای سر کوی تو فدا کردم جان
به دو جو بر من اگر معتقدم هیچ به جو
قدحی ده به من و زنده ی جاویدم کن
معنی چشمه ی حیوان چه بود زاده ی مو
گو درآیند به سرپنجه ی من بدگویان
که نزاری ننهد پای به سستی درگو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş