شمارهٔ ۱۰۶۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
اگر در عالم غیبم دهی راه
شود بر من زبان خلق کوتاه
جزین کز خود برون آری تمامم
بحمدالله ندارم هیچ دل خواه
مرا از من اگر وا می ستانی
تو می مانی و بس الحمدلله
درآ تا من شوم از خانه بیرون
گدایی را نزیبد منصب شاه
به جز بر آستان دل ستانم
نمی خواهم محل و منصب و جاه
چه جای جاه و منصب پیر زالی
دو عالم را بسوزاند به یک آه
ز مبدا فطرتی دارند هر کس
که کس از فطرت خود نیست آگاه
به جنب مهر یار مهربانم
پشیزی بر نیاید مهر تا ماه
به خود نتوان سپردن ره به مقصد
دلالت باید ای خودبین درین راه
ترا هر دیده کز عین یقین دید
در آن دیده نگنجد شک و اشباه
همه هر چ از تو می آید فتوح است
در آیین نزاری نیست اکراه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş