شمارهٔ ۱۰۷۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
بر دوستی تو می خورم باده
وز غایت شوق در خود افتاده
شوریده دماغ مست لایعقل
سر بر قدم خیال بنهاده
دل پیش روانه گشت و جان از پس
در صحبت نامه شد فرستاده
در بند تو مانده ام نمی دانم
کاین عقده شود اگر نه بگشاده
در وادی حیرت اوفتد هر کو
در سیر وفا بگردد از جاده
در اصل منافقی بود شاخی
بی بر چومخنثان نر ماده
هستند همیشه خاطر و وهمم
در پیش خیال تو براستاده
نی نی که بود خیال قد تو
پیش نظرم چو سرو آزاده
شک نیست در اینکه دایه ی فطرت
ما را به ازای شیر می داده
هر کس نرسد به غور سر می
عیسی است ز مریم عنب زاده
ماییم و می و محبت صادق
وین هر دو به نقد هست آماده
به زین چه نزاریا همین می گوی
بر دوستی تو میخورم باده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş