شمارهٔ ۱۱۰۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
سگالی هست ما را در میانه
که می باید شدن با او روانه
میان ما و او چیزی نمانده ست
مگر مایی ما دام است و دانه
به جز اویی که هست اوست مطلق
دگرها جمله افسون وفسانه
مقلد می کند دعوی که هستم
زغالی و مقصر آن یگانه
ولی ممکن بود هرگز که خفاش
ورای سدره سازد آشیانه
زهی ناممکن آخر در غدیری
کجا گنجد محیط بی کرانه
بتر از بت پرستی خودپرستی
درافتاده به دوران زمانه
بود کز بت پرستی باز آیند
کنند از دیر رخ در کعبه خانه
چو غل باشد که در گردن بماند
وبال خودپرستی جاودانه
نزاری با سخن دان دارد این رمز
نه با نادان که گوید احمقانه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş