شمارهٔ ۱۱۵۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا جز تو باری نباشد مرادی
که وحدت نبودست بی اتحادی
به عقد بناگوش تست اعتقادم
جز اینم نباشد دگر اعتقادی
اگر نه به تو زنده باشم چه باشم
چو بر روی دیوار نقش عمادی
چو هست این محبت زمبدای فطرت
نه ممکن که مبدا بود بی معادی
به هرزه نباشد هم آخر ز جایی
طمع کرده ام در حصول مرادی
گشادی درآید به کارم که آخر
کمر بسته ام از پی انقیادی
به دست آورم عاقبت پای مردی
به سر وقت ما آخر افتد جوادی
وصال تو ممکن که گردد میسر
بکوشم که هم واجب است اجتهادی
گرت دل ز سنگ است هم جنبشی کن
نزاری نباشی کم از هر جمادی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş